ایران، بهدلیل موقعیت ژئوپلیتیکی ممتاز، ساختار درونی مقاوم و نفوذ فرهنگی، تاریخی و تمدنی در محیط پیرامون منطقهای خود، بهعنوان اصلیترین هدف پروژه تجزیهگرایانه در غرب آسیا تعریف شدهاست.
پروژه تجزیه کشورهای غرب آسیا نه طرحی نوظهور، بلکه ادامه روندی تاریخی در نظام بینالملل به ویژه در دوران گذار فعلی است؛ فرآیندی که در دوره استعمار با ترسیم مرزهای مصنوعی توسط دیپلماتهای انگلیس و فرانسه بعداز پایان جنگ جهانی اول آغاز و به نام سایس-پیکو معروف شد. نقطه تمرکز این پروژه در دهههای اخیر، تقویت شکافهای قومی، زبانی و مذهبی در کشورهای منطقه و استفاده از آنها بهعنوان اهرمهای فشار برای فروپاشی ساختار دولت-ملتها بودهاست.
رژیم صهیونیستی، برخلاف بسیاری از دولتها، سیاست خارجی خود را نه بر اساس روابط متقابل بلکه بر پایه تهدیدهای بالقوه و برای توسعه ژئوپلیتیکی تعریف کردهاست. لذا کشورهای دارای عمق تاریخی، تمدنی و جغرافیای مانند ایران، ترکیه و عراق بهعنوان تهدیدهای ذاتی تلقی میشوند. از این منظر، راهبرد مطلوب صهیونیستها نه مقابله مستقیم بلکه فروپاشی ساختارهای درونی این کشورهاازطریق تحریک گسلهای قومیتی میباشد؛ که میتوانند به پیشرانه قدرتمند تجزیه تبدیل شوند.
تئوری دومینوی تحریکپذیری اقوام، یکی از شاخصترین ابزارهای راهبردی این پروژه است. بر پایه این تئوری، وطی فرایند خاص وترکیبی میتوانند از مرحله «هویت فرهنگی» به مرحله « مطالبات ساسی» و نهایتاً «هویت جداییطلب» تبدیل شوند. در واقع بابهره گیری از قدرت تاثیر گذار مولتی مدیاها وتمرکزآنان بر «ناکارآمدی دولتهای مرکزی»، و«تحقیر تاریخی اقوام» و «فقدان بازنمایی سیاسی»، تلاش میکنند در افکار عمومی قومی، تصویر یک نظام سلطهگر و ناعادلانه را تثبیت کنند.
بر اساس شواهد ژئوپلیتیکی، هرگونه تجزیه در منطقه غرب آسیا، ناگزیر به تأثیرپذیری از حوزه تمدنی ایران است. زیرا ایران برخلاف بسیاری از کشورهای عربی، واجد یکپارچگی تاریخیـسرزمینی مستمر، تنوع قومی مبتنی بر همزیستی و نظام حکمرانی پیچیده و چندلایه وباثبات و دارای اقتدار ملی میباشد. از این رو تا زمانی که ایران بهعنوان ستون اصلی تعادل منطقهای پابرجاست، هیچیک از واحدهای تجزیهشده پیرامون آن بهطور کامل از مدار نفوذ ایران خارج نخواهند شد. اینجاست که طراحان راهبردی صهیونیستی، پی میبرند که برای به ثمر نشستن پروژه فروپاشی منطقه، باید ایران را باناکارآمد نشان دادن حکمرانی و دامن زدن به ناهنجاری های اجتماعی وایجاد بحرانهای متعدد داخلی منجر به فروپاشی کنند.
در همین چارچوب، نقشههای محرمانه منتشرشده از اندیشکدههایی چون «مرکز مطالعات امنیت ملی اسرائیل» (INSS) یا اسناد درز کرده از وزارت خارجه آمریکا، بهروشنی نشان میدهند که چهار نقطه کلیدی برای تجزیه ایران طراحی شده است: آذربایجان جنوبی، کردستان شرقی، خوزستان عربی و بلوچستان آزاد. تمرکز ویژهای نیز بر پیوند افقی این اقوام با کشورهای همجوار صورت گرفته، تا شکافهای جغرافیایی و هویتی از درون تقویت شوند. همه اینها نشانه روشن درک خطر ژئواستراتژیک ایران برای نظام سلطه است.
در میان اقوام منطقه، کردها جایگاه ویژهای دارند. پراکندگی جغرافیایی کردها در چهار کشور اصلی (ایران، عراق، سوریه و ترکیه)، آنان را به ابزار بالقوهای برای ایجاد آشوب در سرتاسر هلال راهبردی منطقه بدل کرده است.
فروپاشی دولتها معمولاً از درون اقوام آغاز میشود؛ اما اقوام زمانی میتوانند موتور فروپاشی باشند که از وحدت سازمانی، چشمانداز سیاسی مشترک و پشتوانه بینالمللی برخوردار باشند. در غیر اینصورت، حضور خردهقومها نهتنها توان تجزیهطلبی ندارد، بلکه گاه خود به عامل انسجام ملی تبدیل میشوند. بنابراین میتوان گفت راهبرد مقابله ایران با پروژه تجزیه، باید مبتنی بر دو محور باشد:
۱. تقویت رقابت درونقومی برای جلوگیری از وحدت گسلهای قومی
۲. مهار و مدیریت اقوام از طریق تقویت پیوندهای اقتصادی، زبانی و مذهبی با مرکز
در همین راستا، سرمایهگذاری هدفمند در پروژههای توسعهمحور در مناطق مرزی، افزایش سهم اقلیتها در ساختارهای قدرت محلی، ترویج نخبگان قومی در چارچوب گفتمان ملی، و مبارزه سختگیرانه با جریانهای برانداز، میتواند سیاستی واقعگرا و هوشمندانه تلقی شود. به تعبیر دقیقتر، ایران باید سیاست «درونملیسازی اقوام» را جایگزین «مرکزگرایی بیانعطاف» کند.
مسئله اساسی آن است که اگر ایران نتواند در برابر پروژه فروپاشی منطقه ایستادگی کند، باید تلاش کند روند فروپاشی را مدیریت کرده و زمین بازی را بسته به ظرفیت خود تغییر دهد. از این منظر، اختلافات درون قومی میتواند خود عاملی برای جلوگیری از تجزیه کشورهای بزرگتر باشد.
نتیجه اینکه تحولات غرب آسیا بهسمت بیثباتسازی و بازتعریف مرزها در حال حرکت است. در این میان، ایران نهتنها هدف نهایی پروژه تجزیه بلکه در عین حال، بازیگر اصلی در مهار یا هدایت این روند است. مدیریت گسلهای قومی، بهرهبرداری از تضادهای درونقومی و حضور فعال در تعیین مرزهای آینده منطقه، میتواند به حفظ امنیت ملی ایران و ارتقاء جایگاه منطقهای آن منجر شود. مهمتر از همه آنکه ایران باید با درک عمیق از دوران گذار بی ثبات ساز فعلی از موضع انفعال خارج شده و خود طراح قواعد جدیدبرای شکل گیری نظم جدید باشد.
شاه کلید نقش موثر ایران در تحولات مهم وتعیین کننده پیش روباید در شناخت عمیق وجدی وچگونگی بازی ایران در این پازل پیچیده بازیابی نمود.
موقعیت آذربایجان در دومینوی تحریکپذیری اقوام
در امتداد راهبرد کلان تجزیه غرب آسیا، آذربایجان ایران بهعنوان یکی از چهار محور اصلی در نقشههای راهبردی دشمنان منطقهای و فرامنطقهای تعریف شده است. این منطقه، به دلیل مجاورت ژئوپلیتیکی با قفقاز جنوبی، ترکیب قومیـزبانی خاص، و پیوندهای تاریخی با ساختار قدرت در ایران، برای پروژههای بیثباتسازی از جایگاهی استراتژیک برخوردار است. برخلاف آنچه ظاهراً در قالب مطالبههای فرهنگی و زبانی طرح میشود، طرحهای منتشرشده در برخی اندیشکدههای پانترک، از جمله «اندیشکده تبریز» در ترکیه ، آشکارا نشان میدهد که آذربایجان ایران، نه صرفاً بهعنوان یک منطقه تجزیهپذیر، بلکه بهعنوان هسته نرم دسته اول و ترکمحورایران بازتعریف و طراحی شده است.
در این چارچوب، برخلاف طرح تجزیهطلبی کلاسیک، هدف نهایی، فروپاشی کامل ایران نیست؛ بلکه تشکیل یک واحد سیاسی هارتلندی، متشکل از مناطق ترکزبان ایران است که با ادغام تدریجی در پروژه باصطلاح جهان ترک، به بازوی تمدن نوساخته تورانی تبدیل گردد. این مدل، که میتوان آن را تحت عنوان «سناریوی صفویـعثمانی نوین» مطرح کرد، بر بازخوانی تحریفشدهای از تاریخ ایران مبتنی است. در این قرائت جدید، سلسله صفوی نه بهمثابه عامل استقلال ایران در برابر عثمانی، بلکه بهعنوان پیشنمونه وحدت تُرکهای شیعه برای ساخت امپراتوری فراایرانی بازسازی میشود.
اولین اقدام در دستیازی به طرح شوم تجزیه در تاریخ ایران قرن بیستم، در دوران پسا-جنگ جهانی دوم (سالهای ۱۳۲۴ و ۱۳۲۵) با دخالت اتحاد جماهیر شوروی در آذربایجان (تبریز) اتفاق افتاد. فرقه دموکرات به رهبری سید جعفر پیشه وری در دوره یکساله استیلا بر آذربایجان، تکلم و کاربرد زبان فارسی را ممنوع اعلام کرد و نهضت «ضد فارس» بر علیه کلیت ایران به محوریت تهران، امواج نفرت پراکنی را در میان توده های مردم به راه انداخت. امروزه اغلب جریانهای پانترک، آن یکسال حکومت فرقه را بعنوان مدل مطلوب در میان هواداران خود تبلیغ میکنند و پانترکهای ایرانی برای زیارت قبر پیشهوری به باکو سفر میکنند.
نقشههایی که در رسانههای باکو، پلتفرمها و اتاقهای فکر پانترک منتشر شده، بارها استانهای مرکزی ایران را بهعنوان «سرزمین تحت حکومت ترکان» معرفی و از پایان نظم ایرانی پس از فروپاشی قومی سخن گفتهاند. آنان ایران را نه بهعنوان ملتـدولت مستقل، بلکه بهمثابه پیکره فروپاشیده که تنها در کنار تُرکها معنا دارد، تصویر میکنند.
اجرای این پروژه، تنها بر تحریک قومی مستقیم تکیه ندارد، بلکه از طریق روایتسازی فرهنگی تدریجی صورت میگیرد. موسیقیهای احساسی با مضامین «آذربایجان ج ن و ب ی» و نقشههای رنگارنگ تحت عنوان «ترکجهان»، نشاندهنده گامهای خزنده پروژهای است که تلاش دارد هویت آذری ایرانی را به آذری فرامرزیِ تورانی تبدیل کند.
یکی از تکیهگاههای اصلی طرحهای پانترک برای نفوذ در آذربایجان ایران، بازتعریف تشیع در چارچوب پانترکیسم مذهبی است؛ تلاشی که سعی دارد از پیوند تاریخی صفویه و تشیع برای ساخت الگوی حکمرانی نویی استفاده کند که همسو با ترکیه اردوغان و جمهوری آذربایجان الهام علیاف باشد. در حالیکه در واقعیت، تاریخ صفویه درمقابله باخلافت سنی عثمانی واستقلالخواهی ایرانی تعریف میشود، پروژه پانترک کوشیده است با حذف هویت ایرانی از صفویه، آن را به عنوان نظامی ترکمحور برای اتحاد شیعه و ترک بازسازی کند.
این امر در تضاد کامل با حقیقت تاریخی است و تنها در خدمت ساخت نوصَفَویگری بدون ایرانیت قرار دارد؛ همان مدلی که در طرح اندیشکده تبریز در ترکیه برای ایران پسافروپاشی مطرح شده است.
در این نگاه خطرناک، ابتدا از طریق تحریک قومیتهای پیرامونی (کرد، عرب، بلوچ، ترکمن)، دیوارههای حفاظتی ایران در غرب، جنوب و شرق فرو ریخته و سپس آذربایجان ایران و مرکز کشور بهعنوان «ایران مفید»، در پیکره جهان ترک ادغام میشوند. به بیان دقیقتر، «پروژه پانترکیسم نه تجزیهطلبی صرف، بلکه فتح ایرانِ تجزیهشده از درون است.»
در برابر این سناریو، سیاست ایران نمیتواند صرفاً امنیتی باقی بماند و باید از درون پانترکیسم شکاف ایجادنموده و از تضادهای سکولار-اسلامگرا، تشیع دوازدهامامی را بهعنوان عنصر هویت مشترک ایرانی-آذری تقویت و ازطریق نخبگان مذهبی حوزه قم و نجف، نفوذ فرهنگی در جمهوری آذربایجان را افزایش داد همچنین با پروژههای اقتصادی، عدالت زبانی، و مشارکت نخبگان آذری در قدرت مرکزی، پیوست هویتی با مرکز را تقویت کرد.
از همه مهمتر، باید روایت تاریخی ایران را بازسازی کرد؛ روایتی که صفویه را نه یک دولت ترک، بلکه ایرانیترین دولت تاریخ بعد ازظهور اسلام معرفی میکند ( و از هویت آذربایجانی در مقابل هویت تحمیلی ترک صیانت می کند) .
نتیجهگیری نهایی اینکه یا ایران طراح نظم نوین می شود، یا با سیاست منفعلانه جزئی از ابزار پروژه دشمن خواهد شد.
آذربایجان ایران، برخلاف تصویر ساختهشده توسط پانترکها، یک مرکز تمدنی اصیل ایرانی است که هم در دوران صفویه و هم پس از آن، نقش محوری در بازساخت ایرانیت ایفا کرده است. اگر ایران نتواند در برابر پروژه ترکیبی تجزیه و ادغام مقاومت کند، در نهایت نهتنها سرزمین خودرا از دست میدهد، بلکه هویت تاریخی و زبان سیاسی خود را نیز از دست خواهد داد.
شاید از مهم ترین راههای مقابله مؤثربا این دسیسه خطرناک ، بازسازی ژئوپلیتیک فرهنگی از درون ایران است. ایران باید از موضع انفعال در برابر پروژههای صهیونیستی-ترکی خارج و خود طراح سناریویی مستقل برای بازیابی گفتمان تمدنی ایرانمحور باشد؛ گفتمانی که نه با تجزیه قومی سازگار است، و نه با ایرانزدایی در پوشش تورانیسم فرهنگی. مهم این است که در دوران پرالتهاب گذار فعلی ایران در طراحی اقدام خود درک عمیقی از آنچه که باید انجام دهد برسد وبعنوان یک کنشگرمستقل بتواند ضمن عبور سالم از توطئه های متنوع دشمن بتواند به ایفای نقش موثر وتعیین کننده در نظم درحال شکل گیری بپردازد.
*احمد دستمالچیان - دانیال امیریدانش